یادنامه های من

فاطمه عزیزم.

این روزا تقریبا مدرسه شده خونه اولم.هنوز لامپای تو خیابون روشنن می رم مدرسه لامپای توی خیابون روشنن که از مدرسه میام.تقریبا بیشتر از این که خانوادم رو ببینم دوستام و همکلاسیامو می بینم.و خب بشون وابسته تر شدم. شانسی که من آوردم اینه که همکلاسیا و رفقای بسی بسیار مهربون و همدل و واقعا غم خوار دارم.فکر نمی کنم تو هیچ مقطع تحصیلی هم کلاسیامو این قدر دوست داشته باشم.باید سر فرصت از همشون مخصوصا ر.ح.ن بنویسم اما ف.ز.پ.پ دیدی بعضیا چقدر چهرشون تو دل برو و دل نشینه؟!یهو آدم جذبشون می شه.انگار می فهمی عمق مهربونی و صفای درونشونو و فاطمه عزیز من از این دست افراده. یه رفیق دلسوز غمخوار مهربون همدم ته ته ته معرفت و صادق و امانت دار.بهترین گزین...
20 آبان 1398

وقتی معلم بودی بیا و بخون.

دارم به فردایی فکر می کنم که رسیدم به اونجایی که می خوام.تونستم به چیزی که براش چندین ساله دارم زحمت می کشم و خودمو آماده می کنم برسم.اما دلم می خواد یه چیزایی هیچ وقت یادم نره. امروز آزمون قلمچی داشتیم.آزمونی که یک ماه تموم خواب و خوراک من و دوستامو گرفته.حالا چرا؟آقای.ب (استاد هندسه عزیز) گفته هر کی هندسه پایشو زیر شصت بزنه باید هفته ای صد تا تست هندسه بزنه.من به سختی هندسه پایه کاری ندارم.به فضایی و یه وقتایی غیر استاندارد بودن این آزمون هم کاری ندارم.اما آخه وقتی خود استاد سر رفع اشکال همون سوالا گاهی تا یک ربع فقط فکر می کنه من دانش آموز چطور تو هشت دقیقه جواب بدمشون؟ اصلا نمی دونم چرا اینو گفتم.دلم می خواد وقتی دبیر شدم باعث انگی...
17 آبان 1398

مادر بزرگ خوبم.

خیلی دلم هواتو کرده.یاد دو سه سال پیش افتادم.نزدیک تولدم.مثل حالا تو بودی اولین کسی بودی که تبریک می گفتی.اولین کسی بودی که صدقه دور سرم می گردوندی. می دونی تو حسرت چیم؟وقتایی که بغلم می کردی آخ که چه لذتی داشت.چه کیفی داشت نمی دونم خدا اون لحظات رو جز عمرم حساب می کرد؟آخه انگار تو فردوس برین بودم. آی مامان جون حسرت چیزی به دلم نذاشتی.بیشتر از بقیه نوها هوای منو داشتی همیشه دستمو می گرفتی و کنار خودت می نشوندی برنامه های چیده بودم من. هر سال هر کدوم از دختر داییا که کنکوری بودن از عید به بعد میومدن پیش تو درس بخونن.تو هم هواشونو داشتی.مامان جون منم دلم می خواد.منم کنکوری شدم.دوازده سالم بود که می دیدم چطور به فریده می رسی ...
16 آبان 1398

خانم م.م

جالبه برام.خیلی وقتا خیلی ناخواسته دل می شکونیم.خیلی ناخواسته دیوار اعتماد بینمون رو خراب می کنیم.فکر می کنم توی سریال یه قطعه زمین بود یه بخشی از دیالوگ خانم رویا تیموریان بود به آقای ارجمند که می گفتن:دیوار اعتماد خشت خشت می ره بالا اما یه باره می ریزه.حالا من می گم وقتی این دیوار بریزه دیگه نمی شه مثل اولش.دیگه صاف نیست. قضیه از این قراره :سر کلاس تست هندسه آقای ب استراحت داد بچه ها به آ.ف اصرار کردن که پاشو و ادای معلما رو در بیار.در کلاس باز بود.از اتفاق در کلاس خ م.م هم باز بود و دوست ما ادعای ایشون رو در آورد(بعدا به عنوان یاد آور نوشت:ایشون دبیر حسابام و گسسته ما بودن.یه خانم ماه و فرشته و واقعا با سواد) خ م.م گوشای تیزی دارن و مت...
14 آبان 1398

به نام خدا

به نام خدای خوبم. راستش از پارسال به فکر این بودم که خاطرات خودم رو یه جا ثبت کنم.فکر می کردم شاید بعد ها برای عزیزانم هدیه خوبی باشه. فکر می کردم شاید فرزندانم در آینده مشتاق باشن تا از تجربیات مادرشون باخبر باشن و منو بهتر بشناسن. که بدونن مادرشون روزس دختر پر شر و شور و گاهی ولوله بود. به میهن بلاگ و بلاگفا و .... سر زدم.بعد پیش خودم گفتم اگه یه وقت مادر شدم و خواستم خاطرات کودکو ثبت کنم شاید بهتر باشه در ادامه خاطرات خودم باشه و برای همین نی نی وبلاگ رو انتخاب کردم. باید بگم که در حال حاظر که این پست رو می نویسم و این وبلاگ رو ایجاد کردم من یه عدد کنکوریم.پر از سودا و برنامه. پر از هدف و استرس. پر از انگیزه و امید. ...
13 آبان 1398
1